روشني ، من ، گل ، آب سروده ي سهراب سپهري ابري نيست. بادي نيست. مي نشينم لب حوض: گردش ماهي ها، روشني ، من ، گل ، آب. پاكي خوشه ي زيست. مادرم ريحان مي چيند. نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر. رستگاري نزديك: لاي گل هاي حياط. نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد! نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد. پشت لبخندي پنهان هر چيز. روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن چهره ي من پيدا نيست. چيزهايي هست ، كه نميدانم. مي دانم، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد. مي روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم. راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم. من پر از نورم و شن. و پر از دار و درخت. پرم از راه ، از پل، از رود، از موج. پرم از سايه ي برگي در آب: چه درونم تنهاست. نقد و تفسير " روشني ، من، گل ، آب" : اصلان قزللو خلاصه ي شعر : در يك روز عادي بي ابر و باد ، گوينده در كنار حوضي مي نشيند و به ماهي و آب و روشنايي و پاكي چشم مي دوزد. مادر با نان و پنير و ريحاني مي آورد و در كنار اين آب و آسمان صاف و گل ها ، زندگي ساده ي پر از خوشبختي ، داريم. با آمدن روز ، چهره و لبخند هر كس ، نمتيانگر درون او نيست. دانسته ها و ندانسته هاي هر كس ، وجود او را آكنده اند. در تنهايي و تفكر و گذر زمان است كه هر كس شناخته مي شود. موضوع شعر : ساده زيستي و رسيدن به خوشبختي است. دو مصراع اول ، فضا سازي شعر را به عهده دارند. " ابري نيست ./ بادي نيست." ابر سبب تيرگي و اندوه مي شود و انسان را دلگير مي كند و مي توان آن را غم و غصه ها پنداشت.باد نيز بر هم زننده ي آرامش و راحتي است و نماد حوادث است. حالا در اين فضاي روشن و آرام است كه مي توان لب حوض نشست و به تماشا و تفكر پرداخت. به ماهي و گل و آب و روشني نگريست و به چگونه بودن زندگي در كنار آن ها فكر كرد.اگر پرنده ي فكر را كمي بيش تر به اوج ببريم ، تمام اين عناصر (ماهي، روشني ، آب و گل)در دامن طبيعت است و زندگي خوب و خوشبختي در خوشه ي زيست (طبيعت) . به شرط آن كه " آب را گل نكنيم" (1) حالا فكر را بر زندگي بتابانيم:راز خوشبختي(رستگاري) در چيست؟ در يك نان و پنير و ريحان . كه اگر دقت كنيم هيچ عنصري خارج از طبيعت نيست و معادله زير را مي توان نوشت: زندگي ساده (نان و پنير) + طبيعت پاك = خوشبختي(رستگاري) در زندگي پاك و طبيعي هر چيز وظيفه اي دارد: از نور ، نوازش فرو مي ريزد و نربان ، صبح را پله پله به زمين مي آورد. ؛ به افراد نگاه كنيم . ظاهر ، نمي تواند بيانگر باطن باشد."پشت لبخندي پنهان هر چيز" اين جا متن اجازه مي دهد ، سپيد خواني كنيم . آن كه مي خندد ، شادان نيست . غم هايش را پشت لبخند پنهان كرده است . شناخت واقعي در طول زمان است . از روزنه زمان مي توان ويژگي هاي اشخاص را تشخيص داد. وجود انسان از دانسته ها و ندانسته ها يش شكل مي گيرد . انسان متواضع و نقاد كسي است كه به آن اعتراف كند . و نادني هايش را در پس دانايي و گاه آن هم اندك پنهان نكند. و تا آن جا پيش رود كه : تا بدان جا رسيد دانش من كه بدانم همي كه نادانم. (2) آن گاه انسان آن قدر به طبيعت نزديك مي شود كه :" مي دانم ، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد." يك سبزه ، مساوي با يك زندگي است . اين انديشه اندكي به خيام نزديك مي شود: هر سبزه كه در كنار جويي رسته است گويي ز لب فرشته خو يي رسته است پا بر سر سبزه ، تا ، به خواري ننهي كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است.(3) اين اغراق ، نشان اهمييت بي اندازه ي سفارش براي حفظ طبيعت است كه در اين شعر متجلي مي گردد. تفكر اوج مي گيرد و انسان با نور و پاكي ، پرنده اي مي شود كه مي تواند تاريكي ها (ندانسته ها) را با نور و روشني (دانسته ها) پر كند و از آن عبور كند. نور و ظلمت ، دانايي و ناداني در وجود انسان در كشاكشي عظيم اند. فقط يك ذهن نقاد مي تواند با فانوس دانايي از بيشه هاي تاريك ناداني بگذرد . زبان شعر ، بسيار ساده است . گاهي به زبان محاوره نزديك مي شود : "مي نشينم لب حوض " يا " لاي گل هاي حياط " و گاه به بيگانگي با آن مي رسد ."پاكي خوشه ي زيست." و " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد" به جاي " نور در كاسه منعكس مي شود." گاه جمله ها را به كلي بي فعل ارايه مي دهد:" گدش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب / پاكي خوشه ي زيست. و در بند دوم " نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر/ رستگاري نزديك ، لاي گل هاي حياط. و باز هم : " پشت لبخندي پنهان هر چيز." اين فشردگي هاي كلام سبب صرفه جويي در استفاده از واژه هاست و با لفظ اندك معناي بسيار ارائه دادن. براي زيبايي و ارائه ي تصوير به جاي توصيف و تعريف ، انسان پنداري در بسياري جاها به چشم مي آيد: " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد." يا " نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد." در بند پاياني ، گوينده ، وجود خود را براي دريافت هاي روشن و تاريك ، تهي مي كند و ذره ذره بالا مي رود تا تيرگي ها را ترك كند. تيرگي ، فانوس، شن، راه ، درخت، پل ، رود ، موج ، عناصر مثبت و منفي اند و شاعر گويي راهي را تصوير مي كند كه گاه از شنزار مي گذرد گاه از تونلي تاريك و گاه به رودي مي رسد و سپس پلي بر آن مي سازد تا ادامه يابد. و موج نيز بالا و پايين مي رود و تحرك را نشان مي دهد. در آبي آسمان به آن عظمت سايه برگي بر آب پيداست. و اين لذت بردن از متن و به نانوشته هارسيدن است.
سهشنبه، بهمن ۹
چهارشنبه، دی ۱۹
پنجشنبه، دی ۱۳
شعر از چشمي ديگر
مي خواهيم يك بار مفهوم شعر را كه بسيار تعريف ناپذير و گريز پاست ، از ديدگاه ها و زوايايي به تماشا بنشينيم وسپسس به جنبه هاي گوناگون شعر بپردازيم .
آن كه مي گويد:" شعر رستاخيز كلمات است " (1) به راستي سخن گزافي نگفته است زيرا " در زبان روز مره ، كلمات طوري به كار مي روند كه اعتيادي و مرده اند و به هيچ وجه توجه ما را جلب نمي كنند ولي اين مردگان در شعر زندگي مي يابند."(2) در روز چند كلمه به كار مي بريم ؟ چقدر در به كار بردن آن حساسيت داريم؟ در پايان،
چند كلمه توجه ما را برانگيخته است؟ چرا ؟ چون آن ها را از ظرفي به ظرف ديگر منتقل كرده ايم. بي آن كه بيدارشان كنيم . بي آن كه زنده كنيمشان.
بياييد شعر را تجسم كنيم" شعر پرنده اي است كه دو بال دارد:يك بال آن جنبه هاي هنري و فني شعر است كه زيبايي و بلاغت و جاذبه ي هنري شعر در آن خلاصه مي شود. بال ديگرش انديشگي ( هسته ي زبان شعر است) نقص در هر كدام ار اين دو بال ، مانع پرواز و اوج گرفتن پرنده ي شعر مي شود." (3)
يا شعر مي تواند گره خوردگي انديشه و تخيل در زباني آهنگين باشد. ساده تر :" شعر نوعي زبان است كه از زبان معمولي پرشورتر است ."(4)
به تعبيري ديگر :" شعر براي انتقال يك تجربه ي برجسته است. وگرنه تجربه هاي معمولي در زندگي بسيارند"(5)
شعر ، نوشتن عبارت و جمله و مصراع با رعايت وزن و قافيه يا بي آن ها نمي تواند باشد.. شايد بتوان گفت
فشرده ترين و تمركز يافته ترين شكل ادبيات كه بيش ترين حرف را در حداقل تعداد واژه ، بيان كند."(6)
يكي از وظايف زبان انتقال اطلاعات به ديگران است با كمال صراحت و روشني . و اين وظيفه ي زبان معمولي و روز مره است . اما زبان در شعر چهار بعد دارد:" شعر به بعد عقلاني، يك بعد احساسي ، يك بعد حسي، و يك بعد تخيلي مي دهد."(7)
حال بياييد به اين سوال فكر كنيم : "شاعران و نويسندگان براي چه كساني مي نويسند؟ آن ها به خاطر برقراري رابه با ما ، مي نويسند؛ نه براي كارشناسان و خبرگان."(8)
بين رياضي و شعر ارتباطي عميق است . همان گونه كه يك رياضي دان شاعر است (خيام و ...) اما" شعر يك قضيه ي رياضي نيست كه فقط يك جواب صحيح يا يك راه حل داشته باشد."(9)
شعر نوعي اجرا به وسيله ي كلمات است .(براهني) "شعر از واقعيت هاي روزانه فرا تر مي رود." (10)
شعر در عدم صراحت مي كوشد و ضميمه كردن وزن و قافيه و رديف و مجاز و... براي رسيدن به شعر كفايت نمي كند.
"شعر يك چهره ندارد . هر چهره اش خود بازتاب پاره هاي متنوع لحظه هاي پيدا و نا پيداي هستي مي تواند باشد ." (11) شعر در افتادن با اقتدار است . يعني شعر با آن چيزهايي در مي افتد كه ازلي و ثابت مي نمايند.(12)
آغاز شعر ، آن جاست كه نمي تواني روابطي را بپذيري ؛ چه در زندگي فردي . چه در زندگي اجتماعي .
آن جا كه تند بادي چهره ي روحت را مي خراشد . آن جايي كه خود را خرد مي پنداري و ديگراني با پا گذاشتن بر شانه ات بزرگ شده اند . يا در ضمير ناخودآگاه خود گشت مي زني يا به گذشته هاي دور ، پيش از موجوديت خو باز مي گردي . يا مي پنداري جهان ديگري را رقم خواهي زد : در دل ، جان و جهان . آن گاه شعر بر تو سلام مي كند ". در نزده ، سرزده ، وارد مي شود . اگر دريابيش ، همزاد توست . همراهت .(13) و تو را به سرزمين هاي ناشناخته ي بكر زيبا و شگفت انگيز خواهد برد و تو ديگران را نيز در اين ديدار ، بسته به ظرفيتش شريك خواهي كرد . كه " هر كسي از ظن خود شد يار من / از درون من نجست اسرار من"( مولوي) وگرنه خواهد رفت و نداني كه كي باز مي گردد..
پس "شعر حادثه اي ست كه در زبان روي مي دهد و در حقيقت ، گوينده ، با شعر خود عملي در زبان انام مي دهد كه خواننده ميان زبان شعري او و زبان روزمره تمايزي احساس مي كند."(14)
به اين شعر نگاه كنيد:
زهره سازي خوش نمي سازد ؛ مگر عودش بسوخت كس ندارد ذوق مستي ؛ مي گساران را چه شد؟(15)
اگر به ظاهر كلام نكاه كنيم، چون شعر وزن دارد (فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) پس نثر نيست . حال نظم است يا شعر ؟ قافيه هم دارد . ( مي گساران . البته چون اين بيت از ميانه ي يك غزل برداشته شده ، قافيه هاي ديگر در ديد نيستند.) نظم است يا شعر ؟ ساز و عود و مستي و مي گسار هم كلماتي عادي اند . چه مفهوم استعاري يا مجازي داشته باشند. اين جا رستاخيز واژه ها قيامت مي كند: زهره ساز مي سازد يا مي نوازد؟ ساز خوب مي سازد يا زيبا مي نوازد ؟. يا اصلا با سازش ميانه اي ندارد .؟ چوب عودش آتش گرفته است يا سازش نابود شده است ؟ مگر، معناي شايد دارد يا حتما؟ آيا سبب مستي افراد ،نواختن اجراي موسيقي ستاره ي ناهيد بوده ؟ ستاره ساز زن بوده است ؟ مي گساران همان عاشقان اند؟ عارفان اند؟ انسان هاي خوب اند؟ آيا حافظ يك باره نمي خواهد بگويد : روزگار بدي است ؟ عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد(16) آيا نمي خواهد بگويد: چه روزگار تلخ و سياهي/ نان ، نيروي شگفت رسالت را / مغلوب كرده بود – خورشيد مرده بود / خورشيد مرده بود؛ و فردا/ در ذهن كودكان / مغهوم گنگ گم شده اي داشت.(فروغ)
ديداري ديگر را چشم در راهيم.
منابع:
1- شعر رستاخيز كلمات، سكلوفسكي
2- موسيقي شعر ، شفيعي كدكني ، ص 5
3- چش انار شعر معاصر، سيد مهدي زرقاني ، ص 34
4- درباره ي شعر ، لارنس پرين، ترجمه ي راكعي، ص 12
5- // // // // // // // 19
6- همان ص 19
7- همان ص 20 و 21
8- شيوه نامه ي نقد ادبي، مريم مشرف، ص 15
9- همان ص 59
10- زبان شعر ، مصطفا علي پور،ص 64
11- سلوك شعر ، محمود فلكي، ص 8
12- همان ، ص 8
13- به نقل از شاملو
14- موسيقي شعر ، كدكني ، ص 3
15- ديوان حافظ، غني و قزويني ، انتشارات زوار، ص 114 و 115
16- مجموعه آثار شاملو ، جلد 1و2، ص 824و 825
پنجشنبه، مهر ۵
نقد شعر داروك
جمعه، شهریور ۱۶
نفد و تفسير شعر باغ من
" باغ من"
سروده ي اخوان ثالث
**************
نقد و تفسير: اصلان قزللو
--------------------
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستين سرد نمناكش .
باغ بي برگي ،
روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست.
ور جز اينش جامه اي بايد،
بافته بس شعله ي زر تار پودش ، باد.
گو برويد يا نرويد ، هرچه در هر جا كه خواهد يا نمي خواهد.
باغبان و رهگذاري نيست.
باغ نوميدان ،
چشم در راه بهاري نيست.
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد،
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد؛
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينك خفته در تابوت
] پست خاك مي گويد.
باغ بي برگي ،
خنده اش خوني ست اشك آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن،
پادشاه فصل ها پاييز
تهران – خرداد 1335
خلاصه ي شعر:
* باغ بي برگ و باري است كه ابر ، فضاي آن را پوشانده و در سكوت و غم و تنهايي به سر مي برد.
* ساز و سرودش ، باد و باران است و در نهايت فقر ، روزگار مي گذراند. اين باغ از باغبان و رهگذر، بي نصيب است به همين سبب هر چه در هر جا كه بخواهد رشد مي كنديا مي خشكد و كسي منتظر رسيدن بهار و سر سبزي به اين ديار نيست.
* با تمام اين غم و دردها ، اين باغ به خاطر ميوه هاي ارزشمند ي كه در گذشته داشته ، و اكنون در خاك مدفون اند، زيباست.
* اين باغ بي برگ و بار كه خون مي گريد، پاييز كاملا بر آن مسلط است.
موضوع شعر : توصيف نمادين وضعيت جامعه ي زمان شاعر و بازگشت به تمدن و فرهنگ پر افتخار گذشته و زنده كردن آن است .
اين شعر را مي توان به چهار بخش تقسيم كرد كه تقريبا در بيش از سه چهارم آن ،تمام عناصرش منفي و باعث غم و درد و بدبختي است و چنين جامعه اي از نطر شاعر مطرود و منفور است .
نمادهاي شعر:
1- باغ : سرزمين شاعر (ايران) است.
2- باغبان : حاكمان و عوامل حكومت.
3- ابر : استبداد و خفقان از عناصر منفي
4- باد و باران: حوادث ناگوار و عناصر نابود كننده. و منفي.
5- بهار : وضعيت دل خواه و عنصر مثبت كه هيچ كس منتظر آن نيست .
6- پاييز : ضد بهار ، عنصر منفي و ويران گر ، حكومت و حاكمان.
در بخش اول ، ابر ( خفقان و استبداد ) فضاي باغ (كشور ) را انباشته است . به همين سبب باغ ، ساكت و تنها و غمگين است . به تعبير ديگر ، ابر، روشني و نور را از باغ دريغ مي كند و ارتباط مردمانش از هم و ديگران گسسته مي شود و غربت و تنهايي بر آنان غالب مي شود ..
در بند دوم ، باد و باران با توجه به تركيب پارادوكسي "شولاي عرياني" برگ ريز و مايه ي ويراني هستند .
اگر به منظره ي يك باغ پاييزي بنگريد ، تا هنگامي كه برگ ها بر شاخه اند و رنگارنگ ، چشم اناز زيبايي دارند .حال اگر باراني فرو ريزد و بادي بوزد ، از باغ جز عرياني چه خواهد ماند ؟
اين باغ آشيان زاغان و كلاغان خواهدشد تا هزاران و بلبلان .
با چنين توصيفي ، اهالي باغ آن چنان نا اميدند كه حتا چشم اتظار آمدن بهار كه امري قطعي و جبري در طبيعت است ، نيستند. يعني بريشان آينده ي اميد بخشي قابل تصور نيست .و اين باد حوادث است كه بر باغ چيره است . اين بخش تداعي كننده ي حمله هاي گسترده ي اقوام و ملل گوناگون ترك و مغول تازي و تاتار به اين سرزمين است .
حال اگر بخواهيم در اين شعر عنصر مثبتي پيدا كنيم ، تنها در مصراع هاي پاياني بند سوم است . در ساير بخش ها ، اثري از عناصر زيبايي در باغ نيست .
در اين بخش نوري از دل تاريكي ، چراغ هاي اميد شاعر را فروزان مي كند . و آن پهلواني ها و جان فشاني ها و آداب و فرهنگ گذشته ي اين سرزمين است . او براي برون رفت از اين بحران ، به گذشته ها چشم مي دوزد و زيبايي اين باغ را در گرو زنده كردن افتخارات و فرهنگ و تمدن گذشته ي ايران مي داند كه البته مخالفان و موافقاني دارد .
به نظر نگارنده ، توجه بش از حد به گذشته و بي اعتنتايي به آينده ، سبب در جا زدن و عقب گرد و دور شدن از كاروان بشايت خواهد بود .
در بخش پاياني ، پاييز ، جاودانه بر باغ غالب است .گويا تصوير و تصور وضعيت مطلوب و خوش آيند
براي هميشه از ذهن ساكنان باغ ، رخت بر بسته است. و اشك خونين ، جاي گزين خنده ها ست .
اخوان با جان بخشي به ابر در بخش اول كه پوستيني دارد و باغ و فضايش را در آغوش گرفته ، در نظر اول ، رسيدن عاشق به معشوق را در ذهن زنده مي كند . اما توجه به مصراع هاي " باغ بي برگي / روز و شب تنهاست ./ با سكوت پاك غمناكش . "اين معادله بر هم مي خوردو تصرف باغ ، تجسم مي يابد.
واج آرايي با صامت "ك" در مصراع "با سكوت پاك غمناكش " گذر زمان (روز و شب ) را به گونه اي تكراري و غمگنانه همانند صداي عبور ثانيه ها در ذهن تداعي مي كند .
قافيه كردن دو واژه ي نمناك و غمناك و ايجاد قافيه ي دروني پاك و غمناك نوعي تكرار تصوير هاي غم آلود باغ در گذر زمان است .
در بخش دوم ، به انتخاب شاعر ، باران ، عنصري منفي است . كه در بيشتر آثار، عنصري مثبت معرفي شده است . دكتر كدكني در شعر "سفر به خير " آن را نماد سرسبزي و زيبايي و وضعيت مطلوب مي داند .(!)
در همين بند باد نيز صفتي انساني مي گيرد و بافنده ي جامه ي باغ مي شود ام نه جامه اي براي پوشش كه براي عرياني . زيرا اين لباس ، تار و پود آتشين دارد و باغ را خاكستر نشين مي كند.
در بند سوم ، شاعر علاوه بر استفاده از تركيب " ميوه هاي سر به گردون ساي "مفهوم بزرگي و عظمت را مي رساند ، با بلند آوردن همين مصراع " داستان از ميوه ها ي سر به گردون ساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد " بزرگي و عظمت را در پيش چشم خواننده مجسم مي كند. از سوي ديگر تركيب تشبيهي "تابوت پست خاك"با تركيب "سر به گردون ساي "در تضاد قرار مي گيرد.
"برگ لبخند" نيز تركيب تشبيهي زيبايي ست ؛ افسوس كه بر چهره ي باغ و ساكنانش نمي رويد.
شعر " باغ من " را مي توان برادر بزرگ " زمستان" دانست . شعر " زمستان " در دي ماه 1334 سروده شده و "باغ من" در خرداد 1335 . هر دو شعر چند سالي پس از كوتاي 1332 ، يعني زمان شكست مردم و زنداني شدن مبارزان و ميهن پرستان و فشار بيش تر بر نويسندگان و شاعران است
اخوان مي گويد : " در شعر زمستان ، محيط زندگي را در آن سال هاي خفقانترسيم كرده ام " (2)
به همين سبب باغ من نيز شعري تمثيلي براي توصيف جامعه ي پس از كودتا است .
منابع:
1- دفتر شعر زمستان ص 152 -153
2- در كوچه باغ هاي نشابور
3- صداي حيرت بيدار ص 230
اصلان قزللو 15/6/86


