یکشنبه، بهمن ۲۸

نقد و تفسير شعر "روشني ،من ،گل، آب : از سپهري نوشته ي اصلان قزللو

روشني ، من ، گل ، آب سروده ي سهراب سپهري ابري نيست. بادي نيست. مي نشينم لب حوض: گردش ماهي ها، روشني ، من ، گل ، آب. پاكي خوشه ي زيست. مادرم ريحان مي چيند. نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر. رستگاري نزديك: لاي گل هاي حياط. نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد! نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد. پشت لبخندي پنهان هر چيز. روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن چهره ي من پيدا نيست. چيزهايي هست ، كه نميدانم. مي دانم، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد. مي روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم. راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم. من پر از نورم و شن. و پر از دار و درخت. پرم از راه ، از پل، از رود، از موج. پرم از سايه ي برگي در آب: چه درونم تنهاست. نقد و تفسير " روشني ، من، گل ، آب" : اصلان قزللو خلاصه ي شعر : در يك روز عادي بي ابر و باد ، گوينده در كنار حوضي مي نشيند و به ماهي و آب و روشنايي و پاكي چشم مي دوزد. مادر با نان و پنير و ريحاني مي آورد و در كنار اين آب و آسمان صاف و گل ها ، زندگي ساده ي پر از خوشبختي ، داريم. با آمدن روز ، چهره و لبخند هر كس ، نمتيانگر درون او نيست. دانسته ها و ندانسته هاي هر كس ، وجود او را آكنده اند. در تنهايي و تفكر و گذر زمان است كه هر كس شناخته مي شود. موضوع شعر : ساده زيستي و رسيدن به خوشبختي است. دو مصراع اول ، فضا سازي شعر را به عهده دارند. " ابري نيست ./ بادي نيست." ابر سبب تيرگي و اندوه مي شود و انسان را دلگير مي كند و مي توان آن را غم و غصه ها پنداشت.باد نيز بر هم زننده ي آرامش و راحتي است و نماد حوادث است. حالا در اين فضاي روشن و آرام است كه مي توان لب حوض نشست و به تماشا و تفكر پرداخت. به ماهي و گل و آب و روشني نگريست و به چگونه بودن زندگي در كنار آن ها فكر كرد.اگر پرنده ي فكر را كمي بيش تر به اوج ببريم ، تمام اين عناصر (ماهي، روشني ، آب و گل)در دامن طبيعت است و زندگي خوب و خوشبختي در خوشه ي زيست (طبيعت) . به شرط آن كه " آب را گل نكنيم" (1) حالا فكر را بر زندگي بتابانيم:راز خوشبختي(رستگاري) در چيست؟ در يك نان و پنير و ريحان . كه اگر دقت كنيم هيچ عنصري خارج از طبيعت نيست و معادله زير را مي توان نوشت: زندگي ساده (نان و پنير) + طبيعت پاك = خوشبختي(رستگاري) در زندگي پاك و طبيعي هر چيز وظيفه اي دارد: از نور ، نوازش فرو مي ريزد و نربان ، صبح را پله پله به زمين مي آورد. ؛ به افراد نگاه كنيم . ظاهر ، نمي تواند بيانگر باطن باشد."پشت لبخندي پنهان هر چيز" اين جا متن اجازه مي دهد ، سپيد خواني كنيم . آن كه مي خندد ، شادان نيست . غم هايش را پشت لبخند پنهان كرده است . شناخت واقعي در طول زمان است . از روزنه زمان مي توان ويژگي هاي اشخاص را تشخيص داد. وجود انسان از دانسته ها و ندانسته ها يش شكل مي گيرد . انسان متواضع و نقاد كسي است كه به آن اعتراف كند . و نادني هايش را در پس دانايي و گاه آن هم اندك پنهان نكند. و تا آن جا پيش رود كه : تا بدان جا رسيد دانش من كه بدانم همي كه نادانم. (2) آن گاه انسان آن قدر به طبيعت نزديك مي شود كه :" مي دانم ، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد." يك سبزه ، مساوي با يك زندگي است . اين انديشه اندكي به خيام نزديك مي شود: هر سبزه كه در كنار جويي رسته است گويي ز لب فرشته خو يي رسته است پا بر سر سبزه ، تا ، به خواري ننهي كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است.(3) اين اغراق ، نشان اهمييت بي اندازه ي سفارش براي حفظ طبيعت است كه در اين شعر متجلي مي گردد. تفكر اوج مي گيرد و انسان با نور و پاكي ، پرنده اي مي شود كه مي تواند تاريكي ها (ندانسته ها) را با نور و روشني (دانسته ها) پر كند و از آن عبور كند. نور و ظلمت ، دانايي و ناداني در وجود انسان در كشاكشي عظيم اند. فقط يك ذهن نقاد مي تواند با فانوس دانايي از بيشه هاي تاريك ناداني بگذرد . زبان شعر ، بسيار ساده است . گاهي به زبان محاوره نزديك مي شود : "مي نشينم لب حوض " يا " لاي گل هاي حياط " و گاه به بيگانگي با آن مي رسد ."پاكي خوشه ي زيست." و " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد" به جاي " نور در كاسه منعكس مي شود." گاه جمله ها را به كلي بي فعل ارايه مي دهد:" گدش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب / پاكي خوشه ي زيست. و در بند دوم " نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر/ رستگاري نزديك ، لاي گل هاي حياط. و باز هم : " پشت لبخندي پنهان هر چيز." اين فشردگي هاي كلام سبب صرفه جويي در استفاده از واژه هاست و با لفظ اندك معناي بسيار ارائه دادن. براي زيبايي و ارائه ي تصوير به جاي توصيف و تعريف ، انسان پنداري در بسياري جاها به چشم مي آيد: " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد." يا " نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد." در بند پاياني ، گوينده ، وجود خود را براي دريافت هاي روشن و تاريك ، تهي مي كند و ذره ذره بالا مي رود تا تيرگي ها را ترك كند. تيرگي ، فانوس، شن، راه ، درخت، پل ، رود ، موج ، عناصر مثبت و منفي اند و شاعر گويي راهي را تصوير مي كند كه گاه از شنزار مي گذرد گاه از تونلي تاريك و گاه به رودي مي رسد و سپس پلي بر آن مي سازد تا ادامه يابد. و موج نيز بالا و پايين مي رود و تحرك را نشان مي دهد. در آبي آسمان به آن عظمت سايه برگي بر آب پيداست. و اين لذت بردن از متن و به نانوشته هارسيدن است.

سه‌شنبه، بهمن ۹

ادبيات كودك و نوجوان

دريچه هاي زندگي

چهارشنبه، دی ۱۹

موسيقي شعر موسيقي شعر سنتي1 اگر رستاخيز كلمات ، شعر باشد ،مو سيقي شعر يكي از عوامل اين رستاخيز است. موسيقي شعر ، عبارت است از هارموني آوايي و صوتي كه در كلام پديد مي آيد(1) و ريتم و آوا ، با هم، موسيقي شعر را مي سازند. موسيقي ، خود يكي از وجوه تمايز شعر با نثر است ؛ بي وقفه مي توان گفت همين موسيقي وجه استراك نظم و شعر نيز هست. پل والري مي گويد: " شعر همچون رقصيدن است و نثر همان را ه رفتن " رقص با آهنگ و حركاتي موزون همراه است با نظمي در اجزا كه بيننده را خوش مي آيد. اما در رقص " هيچ آدابي و ترتيبي مجو" (2) پل والري سپس يادآور مي شود :" رفتن به سوي مقصدي است . حال آن كه رقص مقصدي ندارد و رقص كنان به سوي مقصدي رفتن ، مضحك خواهد بود.(3) گوته ، شاعر آلماني حافظ دوست مي گويد:"من معماري را ، موسيقي منجمد مي نامم(4) وحال تصور كنيد با داشتن انواع اين همه معماري چه قدر موسيقي منجمد خواهيم داشت؟ در موسيقي بي صدا ، كه لذت از راه چشم حاصل مي شود و در غير آن از طريق گوش . براي نتيجه گيري بهتر از موسيقي شعر ، انواع شعر فارسي را از نظر مي گذرانيم و سپس به موسيقي هر نوع آن گوش مي سپاريم. 1- شعر سنتي يا كلاسيك 2- شعرآزاد نيمايي 3- شعر منثور شعر كلاسيك يا سنتي به شعر هايي مي گوييم كه از در فاصله ي قرن هاي اوليه ه.ق . تا حال سروده شده اند وشكل و صورت شعر از پيش بر شاعر تحميل شده و ابتدا فكر كرده است كه چه مي خواهد بگويد ؛ سپس با سرودن اولين بيت قالب نيز پديد آمده است . ساده تر بگوييم ؛ شاعر شعر كلاسيك افكار خود را درون ظرف هاي از قبل آماده ي محدود مي ريزد و به مخاطب عرضه مي كند. موسيقي شعر كلاسيك وزن، قافيه ، رديف ، واج آرايي، انواع جناس و.....است كه به اختصار بررسي مي كنيم: ... 1- وزن : اولين تمايز شعر با نثر و اولين اشتراك شعر با نظم است كه مي توان آن را يكساني تعداد هجاها از نظر كمي و كيفي دانست. و هجاها ، همان بخش كردن كلمات است كه در سال اول دبستان با بالا و پايين بردن دست و يك بار باز و بستن دهان ، آموخته ايم . براي اين كه دو مصراع يك بيت هم وزن باشند ، بايد تعداد هجاها ي كوتاه و بلند شان يكسان باشد : اي دوست شكر بهتر يا آن كه شكر سازد؟ خوبي قمر بهتر ، يا آن كه قمر سازد؟(مولوي) به اين شكل در مي آيد: اي دوس ت ش كر به تر يا آن ك ش كر سا زد - - u u - - - - - u u - - - - - u u - - - - - u u - - - خو بي ي ق مر به تر يا آن ك ق مر سا زد -= نشانه ي هجاي كوتاه U = نشانه ي هجاي بلند هم وزني دو مصراع يا دو بيت يا بيش از آن ، چون كلام را از نرم زبان گفتاري خارج مي كند ، توجه مخاطب را به خود جلب مي كند و لذت بخش مي شود . اما اين نخستين گام و در عين حال ساده ترين آن براي خروج از زبان عادي است . اين را نيز در نظر بگيريم كه هر چيز بر اثر تكرار ، عادي مي شود و كم كم اثر بخشي خود را از دست مي دهد . به اين نكته توجه كنيم كه اين روش به قرن ها پيش تعلق دارد ؛ گرچه هنوز ما به آن عادت كرده ايم . به همين سبب از عامل وزن براي مطالب غير هنري نيز استفاده مي شود ؛ مانند الفيه ابن مالك براي آموزش قواعد زبان عربي و در عصر حاضر نيز براي آگهي هاي تجاري و قالب كردن متاع بي يا كم ارزش( بنجل ها. ) صداي فروشندگان دوره گرد نيز نوعي استفاده از وزن و قافيه و جناس براي فروش متاع آنان است " خونه دار و بچه دار زنبيلو ور دار و بيار " - " بخور و بخر ببر و ببر" پس مي بينيد كه با وجود استفاده از وزن ، هنوز با شعر فاصله داريم يا شعر بودن فقط به وزن بستگي ندارد . وزن يكي از لباس هاي اوليه شعر است . اغلب شعرهاي سنتي از اين آزمون ، سر بلند بيرون آمده اند و كم تر خطاي وزني دارند. وزن ، سبب بر هم زدن اجزاي جمله است و دست شاعر را باز مي گذارد تا بتواند با توجه به وزن ، واژه ها را هر جا كه خواست قرار دهد. يكي از سبب هاي وزن و قافيه در گذشته ، به ويژه شعر تازي ، بي سوادي عامه بود . چون آنان نمي توانستند شعر را بخوانند و تنها از راه شنيدن ازآن بهره مند مي شدند. 2-قافيه قافيه انديشم و دلدار من گويدم منديش جز ديدار من( مولوي) به واژه هاي پاياني مصراع ها و بيت ها كه حرف يا حروف آخر آن ها يكسان است ، قافيه مي گويند. مانند" دلدار و ديدار " در بيت ياد شده . وظيفه ي قافيه علاوه بر موسيقي ، كشيدن يك نخ نا مرئي ميان بيت هاست . قافيه در شعر سنتي اجباري است و انواعي دارد: الف: قافيه ي مياني : قافيه اي است فرعي كه هر بيت را به دو بخش مساوي تقسيم مي كند و به اين ترتيب بر غناي موسيقي مي افزايد.در بين شاعران سنتي ، مولانا از انواع قافيه براي موسيقايي كردن شعر استفاده كرده است : حجره ي خورشيد تويي ، خانه ي ناهيد تويي روضه ي اوميد تويي ، راه ده اي يار مرا ب : قافيه ي دروني: همانند قافيه ي مياني است ؛ با اين تفاوت كه مصراع ها را به بخش هاي بيش تري تقسيم مي كند به طوري كه شعر از موسيقي لبريز مي شود . به ويژه كه اين نوع موسيقي با حالات عرفاني مولانا در رقص و سماع سازگاري تام دارد و با نواختن دف همراه است : يار مرا ، غار مرا ، عشق جگر خوار مرا يار تويي ، غار تويي ، خواجه نگهدار مرا روح تويي، نوح تويي ، فاتح و مفتوح تويي سينه ي مشروح تويي ، بر در اسرار مرا قافيه علاوه بر افزايش موسيقي ، سبب " تنظيم فكر و احساس" شاعر مي شود ؛ به شعر "استحكام مي بخشد" به" خفظ شعر و ايجاد وحدت كمك مي كند."(5) يك وظيفه ي مهم قافيه وجايگاه آن ، ايجاد قالب هاي گوناگون مانند قصيده ، غزل ، ترجيع بند ، تركيب بند و ... است با اين همه آوردن قافيه نيز دليل شعر شدن كلام نيست ؛ زيرا در نظم نيز قافيه مي آيد. بنابر اين بايد تلاش كرد تا آن جا كه ممكن است ، قافيه نباخت . و به قافيه بازي نپرداخت. 4- رديف : واژه هاي پاياني مصراع ها يا بيت ها كه از نظر گفتاري ، شنيداري و معنايي يكسان اند. رديف در شعر اختياري است. شعري كه رديف داشته باشد ، قافيه قبل از آن قرار مي گيرد. رديف از ويژگي هاي شعر فارسي است و اختراع ايرانيان ." اگر رديف ، حشو بي جا و فقط براي پر كردن وزن به عنوان پوشال به كار نرود و وجودش فقط به خاطر قرينگي ديگر رديف ها نباشد ، خوب است وگرنه شاعر را به هر جا كه دلش بخواهد ، مي كشاند." (6) سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند همدم گل نمي شود ، ياد سمن نمي كند كشته ي غمزه ي تو شد ، حافظ نا شنيده پند تيغ سزاست هر كه را، درد ، سخن نمي كند 5- واج آرايي (نغمه ي حروف) خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد كه تا ز خال تو ، خاكم شود عبير آميز 7 بار واج (خ) در اين بيت تكرار شده است . كه سبب آفرينش نوعي موسيقي در شعرو زيبايي آن شده است. اين موسيقي زماني طبيعي است كه در نگاه اول خواننده متوجه آن نشود و باري اضافي برجان شعر نباشد ؛ وگرنه نه تنها به موسيقي كمك نمي كند كه سبب كشتن آن مي شود و موجب ملال خواهد شد. توجه به شعر حافظ ، اين شاعر نكته دان و خوش ذوق ، نشان مي دهد كه او واج آرايي را در خدمت مفهوم شعر نيز به كار برده است و يك يا چند واژه ي كليدي را در نظر خواننده بيشتر جلو گر كرده است و آن واژه هاي خال و خيال و خاك است . شاعر، خال بر خيال نهاده و در خاك خفته است تا نسيم خوش ياد محبوب ، پس از مرگ نيز در مشام زمانه بماند. اجراي اين گام نيز با اندكي تمرين و مطالعه حاصل مي شود اما نبايد با اجراي آن انتظار شعر از شاعر داشت . اگر به مثال هندوانه فروش دقت كنيم ، خواهيم دانست كه او با وجود فروش هندوانه هايش ، بارها و بارها ، سال ها و سال ها ، شاعر نشده است . و آن عبارت، شعر نيست. 6- جناس : گو شمع نياريد در اين جمع كه امشب در مجلس ما ، ماه رخ دوست تمام است(حافظ) واژه هاي جمع و شمع – ما و ماه كه تمام واج هاي سازنده ي آن ها جز يكي ، برابر است جناس اند و موسيقي شعر را افزايش داده اند . نكته ي قابل توجه آن است كه جناس نيز همچون واج آرايي اگر طبيعي و به جا و در خدمت پيوند اجزاي شعر به هم نباشد ، به يك پول سياه نمي ارزد. برداشتن اين گام نيز تاييدي بر شعر بودن كلام نيست . شعر جوهره اي دارد فراتر . راستي آن چيست؟ تا ديداري ديگر ، بدرود منابع: 1- چشم انداز شعر معاصر، دكترسيد مهدي زرقاني ، انتشارات ثالث، چاپ دوم 1384 ص 27 2- مثنوي معنوي ، مولوي 3- رفتار شناسي ادبي ، رضا اسماعيلي، چاپ هزاره ي ققنوس ، 1385 ، ص 41 4- موسيقي شعر ، دكتر محمد رضا شفيعي كدكني ،انتشارات آگاه، چاپ سوم 1370 ص 295 5- همان ، صص 78 تا 89 6- همان ، به اختصار ، ص 143

پنجشنبه، دی ۱۳

شعر از چشمي ديگر

مي خواهيم يك بار مفهوم شعر را كه بسيار تعريف ناپذير و گريز پاست ، از ديدگاه ها و زوايايي به تماشا بنشينيم وسپسس به جنبه هاي گوناگون شعر بپردازيم .

آن كه مي گويد:" شعر رستاخيز كلمات است " (1) به راستي سخن گزافي نگفته است زيرا " در زبان روز مره ، كلمات طوري به كار مي روند كه اعتيادي و مرده اند و به هيچ وجه توجه ما را جلب نمي كنند ولي اين مردگان در شعر زندگي مي يابند."(2) در روز چند كلمه به كار مي بريم ؟ چقدر در به كار بردن آن حساسيت داريم؟ در پايان،

چند كلمه توجه ما را برانگيخته است؟ چرا ؟ چون آن ها را از ظرفي به ظرف ديگر منتقل كرده ايم. بي آن كه بيدارشان كنيم . بي آن كه زنده كنيمشان.

بياييد شعر را تجسم كنيم" شعر پرنده اي است كه دو بال دارد:يك بال آن جنبه هاي هنري و فني شعر است كه زيبايي و بلاغت و جاذبه ي هنري شعر در آن خلاصه مي شود. بال ديگرش انديشگي ( هسته ي زبان شعر است) نقص در هر كدام ار اين دو بال ، مانع پرواز و اوج گرفتن پرنده ي شعر مي شود." (3)

يا شعر مي تواند گره خوردگي انديشه و تخيل در زباني آهنگين باشد. ساده تر :" شعر نوعي زبان است كه از زبان معمولي پرشورتر است ."(4)

به تعبيري ديگر :" شعر براي انتقال يك تجربه ي برجسته است. وگرنه تجربه هاي معمولي در زندگي بسيارند"(5)

شعر ، نوشتن عبارت و جمله و مصراع با رعايت وزن و قافيه يا بي آن ها نمي تواند باشد.. شايد بتوان گفت

فشرده ترين و تمركز يافته ترين شكل ادبيات كه بيش ترين حرف را در حداقل تعداد واژه ، بيان كند."(6)

يكي از وظايف زبان انتقال اطلاعات به ديگران است با كمال صراحت و روشني . و اين وظيفه ي زبان معمولي و روز مره است . اما زبان در شعر چهار بعد دارد:" شعر به بعد عقلاني، يك بعد احساسي ، يك بعد حسي، و يك بعد تخيلي مي دهد."(7)

حال بياييد به اين سوال فكر كنيم : "شاعران و نويسندگان براي چه كساني مي نويسند؟ آن ها به خاطر برقراري رابه با ما ، مي نويسند؛ نه براي كارشناسان و خبرگان."(8)

بين رياضي و شعر ارتباطي عميق است . همان گونه كه يك رياضي دان شاعر است (خيام و ...) اما" شعر يك قضيه ي رياضي نيست كه فقط يك جواب صحيح يا يك راه حل داشته باشد."(9)

شعر نوعي اجرا به وسيله ي كلمات است .(براهني) "شعر از واقعيت هاي روزانه فرا تر مي رود." (10)

شعر در عدم صراحت مي كوشد و ضميمه كردن وزن و قافيه و رديف و مجاز و... براي رسيدن به شعر كفايت نمي كند.

"شعر يك چهره ندارد . هر چهره اش خود بازتاب پاره هاي متنوع لحظه هاي پيدا و نا پيداي هستي مي تواند باشد ." (11) شعر در افتادن با اقتدار است . يعني شعر با آن چيزهايي در مي افتد كه ازلي و ثابت مي نمايند.(12)

آغاز شعر ، آن جاست كه نمي تواني روابطي را بپذيري ؛ چه در زندگي فردي . چه در زندگي اجتماعي .

آن جا كه تند بادي چهره ي روحت را مي خراشد . آن جايي كه خود را خرد مي پنداري و ديگراني با پا گذاشتن بر شانه ات بزرگ شده اند . يا در ضمير ناخودآگاه خود گشت مي زني يا به گذشته هاي دور ، پيش از موجوديت خو باز مي گردي . يا مي پنداري جهان ديگري را رقم خواهي زد : در دل ، جان و جهان . آن گاه شعر بر تو سلام مي كند ". در نزده ، سرزده ، وارد مي شود . اگر دريابيش ، همزاد توست . همراهت .(13) و تو را به سرزمين هاي ناشناخته ي بكر زيبا و شگفت انگيز خواهد برد و تو ديگران را نيز در اين ديدار ، بسته به ظرفيتش شريك خواهي كرد . كه " هر كسي از ظن خود شد يار من / از درون من نجست اسرار من"( مولوي) وگرنه خواهد رفت و نداني كه كي باز مي گردد..

پس "شعر حادثه اي ست كه در زبان روي مي دهد و در حقيقت ، گوينده ، با شعر خود عملي در زبان انام مي دهد كه خواننده ميان زبان شعري او و زبان روزمره تمايزي احساس مي كند."(14)

به اين شعر نگاه كنيد:

زهره سازي خوش نمي سازد ؛ مگر عودش بسوخت كس ندارد ذوق مستي ؛ مي گساران را چه شد؟(15)

اگر به ظاهر كلام نكاه كنيم، چون شعر وزن دارد (فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) پس نثر نيست . حال نظم است يا شعر ؟ قافيه هم دارد . ( مي گساران . البته چون اين بيت از ميانه ي يك غزل برداشته شده ، قافيه هاي ديگر در ديد نيستند.) نظم است يا شعر ؟ ساز و عود و مستي و مي گسار هم كلماتي عادي اند . چه مفهوم استعاري يا مجازي داشته باشند. اين جا رستاخيز واژه ها قيامت مي كند: زهره ساز مي سازد يا مي نوازد؟ ساز خوب مي سازد يا زيبا مي نوازد ؟. يا اصلا با سازش ميانه اي ندارد .؟ چوب عودش آتش گرفته است يا سازش نابود شده است ؟ مگر، معناي شايد دارد يا حتما؟ آيا سبب مستي افراد ،نواختن اجراي موسيقي ستاره ي ناهيد بوده ؟ ستاره ساز زن بوده است ؟ مي گساران همان عاشقان اند؟ عارفان اند؟ انسان هاي خوب اند؟ آيا حافظ يك باره نمي خواهد بگويد : روزگار بدي است ؟ عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد(16) آيا نمي خواهد بگويد: چه روزگار تلخ و سياهي/ نان ، نيروي شگفت رسالت را / مغلوب كرده بود خورشيد مرده بود / خورشيد مرده بود؛ و فردا/ در ذهن كودكان / مغهوم گنگ گم شده اي داشت.(فروغ)

ديداري ديگر را چشم در راهيم.

منابع:

1- شعر رستاخيز كلمات، سكلوفسكي

2- موسيقي شعر ، شفيعي كدكني ، ص 5

3- چش انار شعر معاصر، سيد مهدي زرقاني ، ص 34

4- درباره ي شعر ، لارنس پرين، ترجمه ي راكعي، ص 12

5- // // // // // // // 19

6- همان ص 19

7- همان ص 20 و 21

8- شيوه نامه ي نقد ادبي، مريم مشرف، ص 15

9- همان ص 59

10- زبان شعر ، مصطفا علي پور،ص 64

11- سلوك شعر ، محمود فلكي، ص 8

12- همان ، ص 8

13- به نقل از شاملو

14- موسيقي شعر ، كدكني ، ص 3

15- ديوان حافظ، غني و قزويني ، انتشارات زوار، ص 114 و 115

16- مجموعه آثار شاملو ، جلد 1و2، ص 824و 825

پنجشنبه، مهر ۵

نقد شعر داروك

داروك ***** سروده ي نيما ------------ خشك آمد كشتگاه من، در جوار كشت همسايه. گرچه مي گويند:"مي گريند روي ساحل نزديك سوگواران در ميان سوگواران ." قاصد روزان ابري ، داروك ! كي مي رسد باران؟ بر بساطي كه بساطي نيست؛ در درون كومه ي تاريك من كه ذره اي با آن نشاطي نيست؛ و جدار دنده هاي ني به ديوار اتاقم دارد از خشكيش مي تركد - چون دل ياران كه در هجران ياران – قاصد روزان ابري ، داروك ! كي مي رسد باران؟ 1 نقد و تفسير شعر داروك نويسنده: اصلان قزللو خلاصه ي شعر :كشتزار من در كنار كشتزار همسايه ، خشك شد .با وجود آن كه مي گويند ساكنان آن جا غم و درد بي شماري دارند؛ اي پيام رسان روزهاي ابري ، داروك ! كي باران خواهد آمد بر اين كلبه ي بي نور و بي نشاط من كه اجزاي سازنده اش در حال شكستن و فرو ريختن است ، همانند دل دوستاني كه از دوري و جدايي دق مرگ شده اند، پيام رسان روزهاي ابري ، اي داروك! كي باران خواهد باريد موضوع شعر : نياز به دگرگوني وضعيت موجود شعر بسيار كوتاه است و شاعر آن را به دو بخش تقسيم مي كند الف: فضاي ويران بيروني ب: فضاي درهم دروني رمزهاي شعر 1 – كشتگاه : جامعه ي ايران زمان شاعر 2– كشت همسايه : كشور اتحاد جماهير شوروي پس از انقلاب اكتبر 1917 3 – ساحل نزديك : همان كشت همسايه ، همسايه ي شمالي 4 – داروك : انسان آگاه 5 – باران : دگرگوني ، انقلاب. بهبودي در اين شعر سمبليك، شاعر با ايجاد تضاد بين جامعه ي خود (كشور استبداد زده و فقير) و كشور همسايه( رسته از استبداد) خواننده را به تفكر وا مي دارد و مي خواهد لحظه اي فكر كند و علل اين امر را در يابد و سپس ضمن همراه كردن او با خود ، خواهان دگرگوني شود اگر بخواهيم منظره هاي شعررا كاملا ببينيم و ضمن لذت بردن از آن با تخيلات و افكار او همراه شويم ،بايد ديد وسيعي داشته باشيم.به اين صورت كه "كشتگاه من" شاعر را وسعت بخشيم و به "كشتگاه ما" تبديل كنيم . در اين صورت " كشتگاه ما" ، كل كشور و مردم ايران مي شود. حتا مي توان پا را از اين هم فراتر نهاد و كشور خود را -"من نوعي " – يعني تمام كشورهاي استبداد زده جهان دانست. كه اين امر لز نظام فكري نيما دور نيست. هم چنان كه اين تفكر در شعر "آي آدم ها" ي نيما به چشم مي آيد شاعر در بخش اول شعر، ضمن آرزوي رهايي از استبداد براي مردمان سرزمين هاي استبداد زده ، شنيده هاي خود را از كشور همسايه با شك و ترديد با فعل " مي گويند" بيان مي كند كه در اصطلاح امروز مي توان گفت به نقل از افراد ناشناس يا منابع ناموثق .شايد بتوان گفته ي شاعر را به نوعي ديگرنيز تفسير كرد ؛ وآن ، اين كه در انقلاب ها ، افراد به دو گروه تقسيم مي شوند: انقلابي و ضدانقلابي در اين صورت بلايي كه بر سر ضد انقلاب مي آيد از منظري " سوگواران در ميان سوگواران" است. يا در هر انقلاب علاوه بر دگرگوني ويراني هايي هم ايجاد مي شود شاعر در اين بخش ، جلوي اين فرضيه را كه چون در كشور همسايه ، انقلاب ، غم و درد هم ايجاد كرده ، پس نبايد دگرگوني صورت گيرد ، مي گيرد و با تمام ناملايمات خواهان وضعيت مطلوب است شاعر در بخش دوم شعر ، وضعيت مردم و خانواده ها ي كشور خود را ترسيم مي كند: مردم آهي در بساط ندارند. خانه ها تاريك و خالي از نشاط و سرور است. دل ها از غم دوري ، اندوهگين و افسرده است .فاجعه اي رخ داده كه افراد خانواده و دوستان از هم دورند . او با رنگ آميزي غمگنانه ي اين مناظر ، خواهان دگرگوني وضعيت موجود است حال اگر دو بخش شعر را همچون دو تابلو در كنار هم به دقت بنگريم و مقايسه كنيم ؛ ضمن يافتن ناهمگوني هايي كه شاعر براي بيان منظور خود به كار برده است ، مي توانيم همگوني هاي منفي دو ديار را هم ببينيم : در كشور همسايه با وجود دگرگوني مي گويند كه " سوگواران در ميان سوگواران " مي گريند . در اين سو (جامعه ي شاعر ) مردم از استبداد ، بسيار زيان ديده اند . عزيزان از دوري هم در رنج اند و فقر گريبان آنان را مي فشارد شاعر با تمام اين توصيف ها ، درمان دردها را در دگرگوني و نابودي استبداد مي داند و اين دگرگوني را الزاما الگوي كشور همسايه تصور نمي كند . وگرنه سوگواري هاي آنان را بيان نمي كرد شاعر براي بيان شاعرانه سخنان خود ، در مصراع هاي سوم و چهارم ، براي تجسم گريه و سوگ ، پنچ بار واج "گ" را همراه "ر" و "ؤ" تا گريه و سوگ را ، ديداري كند آوردن عبارت " سوگواران در ميان سوگواران" نيز انبوهي و بزرگي غم را نمايان مي سازد او با بيان يك باور عاميانه كه " هر گاه غورباغه ي درختي در روزهاي ابري بخواند ، باران خواهد آمد " و با انسان پنداري "داروك" انتظار طولاني و شوق رسيدن به باران دگرگوني را در خواننده قوت مي بخشد . او در همين بخش با آوردن واج "ر" (5 بار) و تناسب ابر و باران ، ريزش قريب الوقوع باران را تداعي مي كند شاعر در بخش دوم با آوردن پارادوكس "بساطي كه بساطي نيست" فقر مطلق را در كشور استبدادي به نمايش مي گذارد.او همچنين با آوردن واژه ي "كومه " (كلبه ) به جاي خانه ، آن هم كلبه اي تاريك و بي نور و نشاط و ويران ، وضعيت زندگي آنان را نقاشي مي كند . شاعر براي غناي موسيقي شعر و به گفته ي خود كه "قافيه زنگ مطلب است " (3) با آوردن قافيه هاي هم جنس و هم آهنگ " بساط و نشاط " ، "ياران و باران " به زيبايي شعر افزوده و مطالب شعر را از هم جدا كرده است در پايان بايد ياد آور شويم قرينه هاي رمزي بودن اين شعر ، تكرار مصراع " قاصد روزان ابري داروك ، كي مي رسد باران" در نيمه و پايان شعر است كه شاعر با اين تكرار و تاكيد ، ذهن خواننده را به نمادين بودن باران رهنمون مي شود قرينه ي نمادين ديگر اغراق در وضعيت دو كشتگاه (جامعه) ، يكي خشك و ديگري سبز در جوار همديگر است اصلان قزللو 29 شهريور 86 منابع 1- مجموعه ي آثار نيما – دفتر اول – ضميمه ي پاياني २- حرف هاي همسايه ، نيما

جمعه، شهریور ۱۶

نفد و تفسير شعر باغ من

" باغ من"

سروده ي اخوان ثالث

**************

نقد و تفسير: اصلان قزللو

--------------------

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر، با آن پوستين سرد نمناكش .

باغ بي برگي ،

روز و شب تنهاست،

با سكوت پاك غمناكش.

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولاي عرياني ست.

ور جز اينش جامه اي بايد،

بافته بس شعله ي زر تار پودش ، باد.

گو برويد يا نرويد ، هرچه در هر جا كه خواهد يا نمي خواهد.

باغبان و رهگذاري نيست.

باغ نوميدان ،

چشم در راه بهاري نيست.

گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد،

ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد؛

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟

داستان از ميوه هاي سر به گردون ساي اينك خفته در تابوت

] پست خاك مي گويد.

باغ بي برگي ،

خنده اش خوني ست اشك آميز.

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن،

پادشاه فصل ها پاييز

تهران خرداد 1335

خلاصه ي شعر:

* باغ بي برگ و باري است كه ابر ، فضاي آن را پوشانده و در سكوت و غم و تنهايي به سر مي برد.

* ساز و سرودش ، باد و باران است و در نهايت فقر ، روزگار مي گذراند. اين باغ از باغبان و رهگذر، بي نصيب است به همين سبب هر چه در هر جا كه بخواهد رشد مي كنديا مي خشكد و كسي منتظر رسيدن بهار و سر سبزي به اين ديار نيست.

* با تمام اين غم و دردها ، اين باغ به خاطر ميوه هاي ارزشمند ي كه در گذشته داشته ، و اكنون در خاك مدفون اند، زيباست.

* اين باغ بي برگ و بار كه خون مي گريد، پاييز كاملا بر آن مسلط است.

موضوع شعر : توصيف نمادين وضعيت جامعه ي زمان شاعر و بازگشت به تمدن و فرهنگ پر افتخار گذشته و زنده كردن آن است .

اين شعر را مي توان به چهار بخش تقسيم كرد كه تقريبا در بيش از سه چهارم آن ،تمام عناصرش منفي و باعث غم و درد و بدبختي است و چنين جامعه اي از نطر شاعر مطرود و منفور است .

نمادهاي شعر:

1- باغ : سرزمين شاعر (ايران) است.

2- باغبان : حاكمان و عوامل حكومت.

3- ابر : استبداد و خفقان از عناصر منفي

4- باد و باران: حوادث ناگوار و عناصر نابود كننده. و منفي.

5- بهار : وضعيت دل خواه و عنصر مثبت كه هيچ كس منتظر آن نيست .

6- پاييز : ضد بهار ، عنصر منفي و ويران گر ، حكومت و حاكمان.

در بخش اول ، ابر ( خفقان و استبداد ) فضاي باغ (كشور ) را انباشته است . به همين سبب باغ ، ساكت و تنها و غمگين است . به تعبير ديگر ، ابر، روشني و نور را از باغ دريغ مي كند و ارتباط مردمانش از هم و ديگران گسسته مي شود و غربت و تنهايي بر آنان غالب مي شود ..

در بند دوم ، باد و باران با توجه به تركيب پارادوكسي "شولاي عرياني" برگ ريز و مايه ي ويراني هستند .

اگر به منظره ي يك باغ پاييزي بنگريد ، تا هنگامي كه برگ ها بر شاخه اند و رنگارنگ ، چشم اناز زيبايي دارند .حال اگر باراني فرو ريزد و بادي بوزد ، از باغ جز عرياني چه خواهد ماند ؟

اين باغ آشيان زاغان و كلاغان خواهدشد تا هزاران و بلبلان .

با چنين توصيفي ، اهالي باغ آن چنان نا اميدند كه حتا چشم اتظار آمدن بهار كه امري قطعي و جبري در طبيعت است ، نيستند. يعني بريشان آينده ي اميد بخشي قابل تصور نيست .و اين باد حوادث است كه بر باغ چيره است . اين بخش تداعي كننده ي حمله هاي گسترده ي اقوام و ملل گوناگون ترك و مغول تازي و تاتار به اين سرزمين است .

حال اگر بخواهيم در اين شعر عنصر مثبتي پيدا كنيم ، تنها در مصراع هاي پاياني بند سوم است . در ساير بخش ها ، اثري از عناصر زيبايي در باغ نيست .

در اين بخش نوري از دل تاريكي ، چراغ هاي اميد شاعر را فروزان مي كند . و آن پهلواني ها و جان فشاني ها و آداب و فرهنگ گذشته ي اين سرزمين است . او براي برون رفت از اين بحران ، به گذشته ها چشم مي دوزد و زيبايي اين باغ را در گرو زنده كردن افتخارات و فرهنگ و تمدن گذشته ي ايران مي داند كه البته مخالفان و موافقاني دارد .

به نظر نگارنده ، توجه بش از حد به گذشته و بي اعتنتايي به آينده ، سبب در جا زدن و عقب گرد و دور شدن از كاروان بشايت خواهد بود .

در بخش پاياني ، پاييز ، جاودانه بر باغ غالب است .گويا تصوير و تصور وضعيت مطلوب و خوش آيند

براي هميشه از ذهن ساكنان باغ ، رخت بر بسته است. و اشك خونين ، جاي گزين خنده ها ست .

اخوان با جان بخشي به ابر در بخش اول كه پوستيني دارد و باغ و فضايش را در آغوش گرفته ، در نظر اول ، رسيدن عاشق به معشوق را در ذهن زنده مي كند . اما توجه به مصراع هاي " باغ بي برگي / روز و شب تنهاست ./ با سكوت پاك غمناكش . "اين معادله بر هم مي خوردو تصرف باغ ، تجسم مي يابد.

واج آرايي با صامت "ك" در مصراع "با سكوت پاك غمناكش " گذر زمان (روز و شب ) را به گونه اي تكراري و غمگنانه همانند صداي عبور ثانيه ها در ذهن تداعي مي كند .

قافيه كردن دو واژه ي نمناك و غمناك و ايجاد قافيه ي دروني پاك و غمناك نوعي تكرار تصوير هاي غم آلود باغ در گذر زمان است .

در بخش دوم ، به انتخاب شاعر ، باران ، عنصري منفي است . كه در بيشتر آثار، عنصري مثبت معرفي شده است . دكتر كدكني در شعر "سفر به خير " آن را نماد سرسبزي و زيبايي و وضعيت مطلوب مي داند .(!)

در همين بند باد نيز صفتي انساني مي گيرد و بافنده ي جامه ي باغ مي شود ام نه جامه اي براي پوشش كه براي عرياني . زيرا اين لباس ، تار و پود آتشين دارد و باغ را خاكستر نشين مي كند.

در بند سوم ، شاعر علاوه بر استفاده از تركيب " ميوه هاي سر به گردون ساي "مفهوم بزرگي و عظمت را مي رساند ، با بلند آوردن همين مصراع " داستان از ميوه ها ي سر به گردون ساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد " بزرگي و عظمت را در پيش چشم خواننده مجسم مي كند. از سوي ديگر تركيب تشبيهي "تابوت پست خاك"با تركيب "سر به گردون ساي "در تضاد قرار مي گيرد.

"برگ لبخند" نيز تركيب تشبيهي زيبايي ست ؛ افسوس كه بر چهره ي باغ و ساكنانش نمي رويد.

شعر " باغ من " را مي توان برادر بزرگ " زمستان" دانست . شعر " زمستان " در دي ماه 1334 سروده شده و "باغ من" در خرداد 1335 . هر دو شعر چند سالي پس از كوتاي 1332 ، يعني زمان شكست مردم و زنداني شدن مبارزان و ميهن پرستان و فشار بيش تر بر نويسندگان و شاعران است

اخوان مي گويد : " در شعر زمستان ، محيط زندگي را در آن سال هاي خفقانترسيم كرده ام " (2)

به همين سبب باغ من نيز شعري تمثيلي براي توصيف جامعه ي پس از كودتا است .

منابع:

1- دفتر شعر زمستان ص 152 -153

2- در كوچه باغ هاي نشابور

3- صداي حيرت بيدار ص 230

اصلان قزللو 15/6/86